زندگی مان از آن دوشنبه ی نحس زیرو رو شد و تا سالیان دراز نتوانستیم درباره ی چیز دیگری حرف بزنیم . آن روز همه چیز بوی سانتیاگو ناصر را می داد . هیچ کس بین ما نبود که بتواند بی این که دقیقاً جا و مأموریتی را که تقدیر به او محول کرده بود بداند ، به زندگی ادامه دهد . هرگز مرگ این چنین خود را از پیش اعلام نکرده بود .